: منوي اصلي :
صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ
ورود به مدیریت درباره من
: درباره خودم :
طلبه[95]کاش بتونم و بتونید در لحظه لحظه های زندگی منتظر باشیم منتظر حقیقی هر لحظه هر آن منتظر ظهور قبل از اینکه ما مشتاق دیدار اقا باشیم مطمئنا اقا مشتاقه پس بیایم همونی باشیم که اقامون می خوان انشاالله الهم الرزقنی حلاوه ذکرک و لقا ئک و حضور عندک آمین
: پيوندهاي روزانه :
کلام ناب [142]کتاب های مهدوی [201]مجموعه مقالات مهدوی [128]برداشتهای غلط از انتظار فرج از دیدگاه امام خمینی [108]صهیونیسم مسیحی [93]زمینه های ظهور [118]لزوم خودسازى در عصر غیبت حضرت مهدى علیه السلام [140]دعاى فرج، دواى دردهاى ما است [132]براى من دعا کنید! [126]انتظار ظهور و فرج امام زمان (عج) [117]امام زمان (عج) همه جا حضور دارد [159]سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم! [109]وظایف منتظرین [134]مهدویت و یهود [103]منجی در ادیان [94][آرشیو(19)] : لوگوي وبلاگ : : لينك دوستان من : بندیرگنجینه قصار*اللهم عجل لولیک الفرج*طلبه ای از نسل سومسبکبالانمحبان مهدیطلوع می کند ان افتاب پنهانینامه ای به معشوقیاس خونینروزنامه اینترنتی عصر ظهوربقیه اللهکانون انتظارپایگاه اطلاع رسانی مهدویتآشنایی با امام زمان (عج)زندگی نامهاز وفات امام حسن تا غیبت صغریکتابخانه مهدویتشبکه منتظرپوهشکده انتظار نورمرکز مجازی مهدویتپایگاه امام مهدی (عج)مجمع داشجویی ظهوراجلاس حضرت مهدی (عج)جمکران نتگردان فرهنگی مهدی یارزن و مسئولیتهابی تو در بیابان بی کسی : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : ارتباط معنوی با حضرت مهدی[48] . غربت آقا . نیمه شعبان . : آرشيو يادداشت ها : عصر ظهور 1عصر ظهور 2 [16]دیدار بهلول با سفیانیداستان هایی از خوبان علم [4]معنای درست انتظار [11]عشق بازان چنین .مستحق هجرانند!هنوز هم کوچه های مدینه تو را می خوانند ...دیگر بیااقا در اغوش عبد الکریم!!! [2]رابطه معنوی مهمتر از رابطه جسمی استحکایت همچنان باقی است!امام مهدی و امام حسین [2]عجب صبری [4]نوکر رخ ارباب نبیند سخت است [2]موعود از منظر نهج البلاغه [2]امام نمونه ی منتظرشباهت با 5 پیامبرظهور 14 سال دیگر [2]مهدی از نگام زهرا س [3]ظهور نزدیک است!!! [2]تابستان 1387 [6]بهار 1387 [4]زمستان 1386 [5]پاییز 1386 [5]زمستان 1385پست های اخیر [9] : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه ما صاحبی داریم برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید 1 2 > خواب امام زمان (عج) دوشنبه 16 آبان 90 ساعت 3:31 عصر شاگرد: استاد ، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم !؟ استاد: شب یک غذای شور بخور . آب نخور و بخواب . ببین چه خوابی میبینی . شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت. شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم ! خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم . کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم ! در ساحل رودخانه ای مشغول.... گفت اینا رو خواب دیدم! استادش فرمود : تشنه آب بودی خواب آب دیدی ؛ تشنه امام زمان بشو ....تا خواب امام زمان ببینی ! نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] من ... یکشنبه 29 فروردین 89 ساعت 10:11 عصر چشمم که به گنبد فیروزه ای افتاد یاد گذشته افتادم یاد ایامی که هر چند هم دیر نیستیاد زمانی که تو بودی و تو...چقدر از تو دور شدمچقدر دلم برایت تنگ شده چقدر دلم هوای با تو بودن را داردآه ،آه از دل بر می آورمقدم بر میدارم به سمت گنبد فیروزه ای اتتمام وجودم تو را میخواندآقا منممنم همان گمگشته منم همان پریشانی که از تو دور ماندهآقا سلامسلام بر تو ای تنها ترینآقا دلم گرفته استبرای خودم برای خودم که از تو دور مانده امآقا آمده ام که مرا دریابیمثل همیشهکاش همه چیز مثل قبل شودکاش به دنیا که بر می گردم دوباره اسیر نشومآقا نگذار که برگردمنگذار... نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] آقا چند دقیقه وقت می دهی؟ یکشنبه 5 مهر 88 ساعت 11:9 عصر امام زمان (ع) فرمودند: لازم نیست ماچند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم . شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم.گفتم که روی خوبت از من چرا نهان استگفتا تو خود حجابی ورنه خم عیان است ****************************مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم رفته بود زیارت امام رضا (علیه السلام) کلی گریه کرده بود چشمانش سرخ شده بود به آقا گفته بود :این همه درس خواندیم آمدیم طلبگی تا نوکری شما را بکنیم اینکه نمیشود عمری نوکری اربابمان را بکنیم ولی او را نبینیم. خیلی بده که نوکر اربابشو نبینه حتی واسه یه لحظه کنارش ننشینه!! از حرم که باز میگشت به دلش افتاد چهل جمعه درچهل مسجد مشهد ختم زیارت عاشورا کند؛ چهل جمعه شوخی که نبود هر شب جمعه که میرسید بیقرارییش بیشتر میشد با خود میگفت کی میشود تا جمعه چهلم فرا برسد؛ هفتهها گذشت تا هفته چهلم رسید دل توی دلش نبود هیجان تمام وجودش را گرفته بود قدمهایش را بلند تر برداشت نفسهایش به شماره افتاد وارد حیاط مسجد شد کنار حوض مسجد نشت تا نفسی تازه کند دستانش را در آب فروبرد سردی آب دستانش را نوازش می دادماهی های قرمز حوض از لای انگشتانش عبور می کردند انگار به دستانش بوسه می زدند وضو یش را که گرفت وارد شبستان مسجد شد نور سبزیاز چراغ بالای محراب برروی کاشی های فیروزه ایی جلوه ایی زیبا به مسجد داده بود . گوشهای از مسجد نشست؛ زیر یکی از پنجرهها که نور چراغ برق از پنجرههایش نمایان بود. کتاب دعای کوچکش را باز کرد همان کتاب دعایی که پدرش به خط زیبای خودش نوشته بود .صفحه ی زیارت عاشورا را باز کرد؛ السلام اول را که گفت بغضش ترکید،درد و دلش گل کرد آقا تو اجازه بده، حسین جان مولا جان تو شفاعت کن تا فرزندت مهدی را ببینم. جملات آرام آرام از جلوی چشمانش میگذشت ،محانسش خیس اشک شده بود؛ قطرات اشک آرام آرام از روی گونههایش به روی زمین میافتاد. به صد سلام آخر زیارت عاشورا رسید،احساس کرد که این سلام های آخر را آهستهتر بخواند؛ دل توی دلش نبود با خود می گفت :ای کاش به جای صد سلام هزارتا سلام در زیارت عاشورا بود به سلام آخر که رسید احساس میکرد که لیاقت ندارد ناامید شده بود به سجده افتاد اللهم لک الحمد، الحمد الشاکرین لک خدایا برای توست حمد و ستایش. دلش نمیخواست از سجده سر بردارد اصلا رویش نمیشد با خود می گفت ای کاش در این سجده میمردم؛ خدا یا میشود جان مرا بگیری . خستگی چهل هفته به یک باره بر تنش سنگینی می کرد ؛ سر از سجده برداشت تا نماز زیارت بخواند تا خواست الله اکبررا بگوید نگاهش به سمت کوچه افتاد به ناگاه نور سفیدی از خانهای نمایان شد. با عجله خود را به جلوی پنجره رساند، خدایا این چه نوری است به دلش افتاده بود که نکند این همان نور مرادش باشد. دوان دوان خود را به آن خانه رساند. آنقدر عجله داشت که نفهمید اصلا کفشهایش را نپوشیده است به در خانه که رسید در باز شد وارد خانه شد خانهای گلی و سادهای بود اتاقها را یکی پس از دیگری طی کرد؛ به یکباره دلش فرو ریخت چشمش را به چشم امامش گره زد از شوق نزدیک بود جانش به در آید.به خود که آمد جسدی را دید که رویش را پارچه سفیدی پوشانده بودند به یکباره فضا سکوت بود و سکوت، آقا نگاهی به سید باقر انداخت و فرمود :چله نشینی نمیخواهد مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم خواست بپرسد که این پیرزن چه کرده است ؛ به منی که سالهاست قال الصادق و قال الباقر گفتهام، برتری یافته است؛ این جملات را در ذهنش مرور میکرد که دوباره آقا رو کرد به سید و گفت: این زن به خاطر حفظ حجاب و عفافش هفت سال از خانه بیرون نیامده است سید ناگهان به فکر فرو رفت و در ذهنش رضا خان را لعنت کرد؛ همینکه به خود آمد دیگر آقا را ندید. نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط... پنج شنبه 29 مرداد 88 ساعت 12:22 عصر از دوری تو غمین و نالان هستیم وز کرده خود کمی پشیمان هستیماصلیت ما را تو اگر می پرسیاز کوفه ولی مقیم تهران هستیم!------------------------------ما لشگری از سلاح روسی داریمدر دوز و کلک رگ ونوسی داریمهر جمعه که شد بیا که ما منتظریماین هفته فقط نیا عروسی داریم ------------------------------ از جور زمانه ما شکایت داریماندازه کوه و صخره حاجت داریمما مشکلمان گرانی و بیکاریستآقا به نبودنت که عادت داریم...------------------------------ما قیمت روز ارز را می دانیممعیار بهای بورس در تهرانیمفعلا دو سه روزیست هوا پس شده استهر روز دعای عهد را می خوانیم------------------------------صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگواز خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگوآقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...ار آنچه که ما دوست نداریم نگو! نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] انبوهی از غربت در جشن! یکشنبه 18 مرداد 88 ساعت 1:44 عصر جانم فدای تو باد که از ما غایبی ولی ما از تو غایب نیستیم و بر ما و بر اعمال ما شاهدی. روزهای شادی عالم گذشتسپری شد ..اما با نبوهی از غربتانبوهی از حرف های نگفتهحسی عجیب این روزها در دلت غوغا می کند حس عجیبی که چیزی ست شبیه عشقشبیه شور عشقی که در لابه لای لایه های پنهان این دنیا گم شده بود یا کمرنگدر همان لایه هایی خود انرا ساختیم!همه جا چراغانیستهمه جا جشن استاما نمی دانم این جشن از آن کیست؟......چه انتظار عجیبی تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی!..اقا باز هم همان حرف های تکراریبا زهم همان گلایه های همیشگی نمیدانم بگویم ما عاشقیم یا به دنبال بهانه! این جشن ها ز ان تو بود؟یا بهانه ای برای شادی هایمان...تا تو نیایی نه این دنیا شاد می شود نه دل نه هیچ چیز دیگریو گرنه این همه سفارش ندبه از چه روست؟ هر جشنی که ز راه می رسد با خود ندبه ای نیز همراه داردچرا ندبه آن هم در این جشن و شادی؟گفتند تا نیاید و دنیا را با ظهورش روشن نکندتمام شادی ها رنگ دیگری دارد تا او بیایدتا ظهور کندتو در حضور باشچرا که اگر منتظران حضور را رعایت کنندمنتظر ظهور خواهد کرداللهم عجل لولیک الفرج ......................................................................... وظیفه من و تو ؟؟؟ نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] 1 2 > :لیست کامل یاداشت ها : خواب امام زمان (عج)من ...آقا چند دقیقه وقت می دهی؟آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...انبوهی از غربت در جشن!یک برنامه جالب تلویزیونی!بی تو اما..[عناوین آرشیوشده]
: لوگوي وبلاگ :
: لينك دوستان من :
بندیرگنجینه قصار*اللهم عجل لولیک الفرج*طلبه ای از نسل سومسبکبالانمحبان مهدیطلوع می کند ان افتاب پنهانینامه ای به معشوقیاس خونینروزنامه اینترنتی عصر ظهوربقیه اللهکانون انتظارپایگاه اطلاع رسانی مهدویتآشنایی با امام زمان (عج)زندگی نامهاز وفات امام حسن تا غیبت صغریکتابخانه مهدویتشبکه منتظرپوهشکده انتظار نورمرکز مجازی مهدویتپایگاه امام مهدی (عج)مجمع داشجویی ظهوراجلاس حضرت مهدی (عج)جمکران نتگردان فرهنگی مهدی یارزن و مسئولیتهابی تو در بیابان بی کسی : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : ارتباط معنوی با حضرت مهدی[48] . غربت آقا . نیمه شعبان . : آرشيو يادداشت ها : عصر ظهور 1عصر ظهور 2 [16]دیدار بهلول با سفیانیداستان هایی از خوبان علم [4]معنای درست انتظار [11]عشق بازان چنین .مستحق هجرانند!هنوز هم کوچه های مدینه تو را می خوانند ...دیگر بیااقا در اغوش عبد الکریم!!! [2]رابطه معنوی مهمتر از رابطه جسمی استحکایت همچنان باقی است!امام مهدی و امام حسین [2]عجب صبری [4]نوکر رخ ارباب نبیند سخت است [2]موعود از منظر نهج البلاغه [2]امام نمونه ی منتظرشباهت با 5 پیامبرظهور 14 سال دیگر [2]مهدی از نگام زهرا س [3]ظهور نزدیک است!!! [2]تابستان 1387 [6]بهار 1387 [4]زمستان 1386 [5]پاییز 1386 [5]زمستان 1385پست های اخیر [9] : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه ما صاحبی داریم برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید 1 2 > خواب امام زمان (عج) دوشنبه 16 آبان 90 ساعت 3:31 عصر شاگرد: استاد ، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم !؟ استاد: شب یک غذای شور بخور . آب نخور و بخواب . ببین چه خوابی میبینی . شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت. شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم ! خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم . کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم ! در ساحل رودخانه ای مشغول.... گفت اینا رو خواب دیدم! استادش فرمود : تشنه آب بودی خواب آب دیدی ؛ تشنه امام زمان بشو ....تا خواب امام زمان ببینی ! نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] من ... یکشنبه 29 فروردین 89 ساعت 10:11 عصر چشمم که به گنبد فیروزه ای افتاد یاد گذشته افتادم یاد ایامی که هر چند هم دیر نیستیاد زمانی که تو بودی و تو...چقدر از تو دور شدمچقدر دلم برایت تنگ شده چقدر دلم هوای با تو بودن را داردآه ،آه از دل بر می آورمقدم بر میدارم به سمت گنبد فیروزه ای اتتمام وجودم تو را میخواندآقا منممنم همان گمگشته منم همان پریشانی که از تو دور ماندهآقا سلامسلام بر تو ای تنها ترینآقا دلم گرفته استبرای خودم برای خودم که از تو دور مانده امآقا آمده ام که مرا دریابیمثل همیشهکاش همه چیز مثل قبل شودکاش به دنیا که بر می گردم دوباره اسیر نشومآقا نگذار که برگردمنگذار... نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] آقا چند دقیقه وقت می دهی؟ یکشنبه 5 مهر 88 ساعت 11:9 عصر امام زمان (ع) فرمودند: لازم نیست ماچند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم . شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم.گفتم که روی خوبت از من چرا نهان استگفتا تو خود حجابی ورنه خم عیان است ****************************مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم رفته بود زیارت امام رضا (علیه السلام) کلی گریه کرده بود چشمانش سرخ شده بود به آقا گفته بود :این همه درس خواندیم آمدیم طلبگی تا نوکری شما را بکنیم اینکه نمیشود عمری نوکری اربابمان را بکنیم ولی او را نبینیم. خیلی بده که نوکر اربابشو نبینه حتی واسه یه لحظه کنارش ننشینه!! از حرم که باز میگشت به دلش افتاد چهل جمعه درچهل مسجد مشهد ختم زیارت عاشورا کند؛ چهل جمعه شوخی که نبود هر شب جمعه که میرسید بیقرارییش بیشتر میشد با خود میگفت کی میشود تا جمعه چهلم فرا برسد؛ هفتهها گذشت تا هفته چهلم رسید دل توی دلش نبود هیجان تمام وجودش را گرفته بود قدمهایش را بلند تر برداشت نفسهایش به شماره افتاد وارد حیاط مسجد شد کنار حوض مسجد نشت تا نفسی تازه کند دستانش را در آب فروبرد سردی آب دستانش را نوازش می دادماهی های قرمز حوض از لای انگشتانش عبور می کردند انگار به دستانش بوسه می زدند وضو یش را که گرفت وارد شبستان مسجد شد نور سبزیاز چراغ بالای محراب برروی کاشی های فیروزه ایی جلوه ایی زیبا به مسجد داده بود . گوشهای از مسجد نشست؛ زیر یکی از پنجرهها که نور چراغ برق از پنجرههایش نمایان بود. کتاب دعای کوچکش را باز کرد همان کتاب دعایی که پدرش به خط زیبای خودش نوشته بود .صفحه ی زیارت عاشورا را باز کرد؛ السلام اول را که گفت بغضش ترکید،درد و دلش گل کرد آقا تو اجازه بده، حسین جان مولا جان تو شفاعت کن تا فرزندت مهدی را ببینم. جملات آرام آرام از جلوی چشمانش میگذشت ،محانسش خیس اشک شده بود؛ قطرات اشک آرام آرام از روی گونههایش به روی زمین میافتاد. به صد سلام آخر زیارت عاشورا رسید،احساس کرد که این سلام های آخر را آهستهتر بخواند؛ دل توی دلش نبود با خود می گفت :ای کاش به جای صد سلام هزارتا سلام در زیارت عاشورا بود به سلام آخر که رسید احساس میکرد که لیاقت ندارد ناامید شده بود به سجده افتاد اللهم لک الحمد، الحمد الشاکرین لک خدایا برای توست حمد و ستایش. دلش نمیخواست از سجده سر بردارد اصلا رویش نمیشد با خود می گفت ای کاش در این سجده میمردم؛ خدا یا میشود جان مرا بگیری . خستگی چهل هفته به یک باره بر تنش سنگینی می کرد ؛ سر از سجده برداشت تا نماز زیارت بخواند تا خواست الله اکبررا بگوید نگاهش به سمت کوچه افتاد به ناگاه نور سفیدی از خانهای نمایان شد. با عجله خود را به جلوی پنجره رساند، خدایا این چه نوری است به دلش افتاده بود که نکند این همان نور مرادش باشد. دوان دوان خود را به آن خانه رساند. آنقدر عجله داشت که نفهمید اصلا کفشهایش را نپوشیده است به در خانه که رسید در باز شد وارد خانه شد خانهای گلی و سادهای بود اتاقها را یکی پس از دیگری طی کرد؛ به یکباره دلش فرو ریخت چشمش را به چشم امامش گره زد از شوق نزدیک بود جانش به در آید.به خود که آمد جسدی را دید که رویش را پارچه سفیدی پوشانده بودند به یکباره فضا سکوت بود و سکوت، آقا نگاهی به سید باقر انداخت و فرمود :چله نشینی نمیخواهد مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم خواست بپرسد که این پیرزن چه کرده است ؛ به منی که سالهاست قال الصادق و قال الباقر گفتهام، برتری یافته است؛ این جملات را در ذهنش مرور میکرد که دوباره آقا رو کرد به سید و گفت: این زن به خاطر حفظ حجاب و عفافش هفت سال از خانه بیرون نیامده است سید ناگهان به فکر فرو رفت و در ذهنش رضا خان را لعنت کرد؛ همینکه به خود آمد دیگر آقا را ندید. نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط... پنج شنبه 29 مرداد 88 ساعت 12:22 عصر از دوری تو غمین و نالان هستیم وز کرده خود کمی پشیمان هستیماصلیت ما را تو اگر می پرسیاز کوفه ولی مقیم تهران هستیم!------------------------------ما لشگری از سلاح روسی داریمدر دوز و کلک رگ ونوسی داریمهر جمعه که شد بیا که ما منتظریماین هفته فقط نیا عروسی داریم ------------------------------ از جور زمانه ما شکایت داریماندازه کوه و صخره حاجت داریمما مشکلمان گرانی و بیکاریستآقا به نبودنت که عادت داریم...------------------------------ما قیمت روز ارز را می دانیممعیار بهای بورس در تهرانیمفعلا دو سه روزیست هوا پس شده استهر روز دعای عهد را می خوانیم------------------------------صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگواز خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگوآقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...ار آنچه که ما دوست نداریم نگو! نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] انبوهی از غربت در جشن! یکشنبه 18 مرداد 88 ساعت 1:44 عصر جانم فدای تو باد که از ما غایبی ولی ما از تو غایب نیستیم و بر ما و بر اعمال ما شاهدی. روزهای شادی عالم گذشتسپری شد ..اما با نبوهی از غربتانبوهی از حرف های نگفتهحسی عجیب این روزها در دلت غوغا می کند حس عجیبی که چیزی ست شبیه عشقشبیه شور عشقی که در لابه لای لایه های پنهان این دنیا گم شده بود یا کمرنگدر همان لایه هایی خود انرا ساختیم!همه جا چراغانیستهمه جا جشن استاما نمی دانم این جشن از آن کیست؟......چه انتظار عجیبی تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی!..اقا باز هم همان حرف های تکراریبا زهم همان گلایه های همیشگی نمیدانم بگویم ما عاشقیم یا به دنبال بهانه! این جشن ها ز ان تو بود؟یا بهانه ای برای شادی هایمان...تا تو نیایی نه این دنیا شاد می شود نه دل نه هیچ چیز دیگریو گرنه این همه سفارش ندبه از چه روست؟ هر جشنی که ز راه می رسد با خود ندبه ای نیز همراه داردچرا ندبه آن هم در این جشن و شادی؟گفتند تا نیاید و دنیا را با ظهورش روشن نکندتمام شادی ها رنگ دیگری دارد تا او بیایدتا ظهور کندتو در حضور باشچرا که اگر منتظران حضور را رعایت کنندمنتظر ظهور خواهد کرداللهم عجل لولیک الفرج ......................................................................... وظیفه من و تو ؟؟؟ نوشته شده توسط : طلبه نظرات ديگران [ نظر] 1 2 > :لیست کامل یاداشت ها : خواب امام زمان (عج)من ...آقا چند دقیقه وقت می دهی؟آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...انبوهی از غربت در جشن!یک برنامه جالب تلویزیونی!بی تو اما..[عناوین آرشیوشده]
: لوگوي دوستان من :
: فهرست موضوعي يادداشت ها : ارتباط معنوی با حضرت مهدی[48] . غربت آقا . نیمه شعبان . : آرشيو يادداشت ها : عصر ظهور 1عصر ظهور 2 [16]دیدار بهلول با سفیانیداستان هایی از خوبان علم [4]معنای درست انتظار [11]عشق بازان چنین .مستحق هجرانند!هنوز هم کوچه های مدینه تو را می خوانند ...دیگر بیااقا در اغوش عبد الکریم!!! [2]رابطه معنوی مهمتر از رابطه جسمی استحکایت همچنان باقی است!امام مهدی و امام حسین [2]عجب صبری [4]نوکر رخ ارباب نبیند سخت است [2]موعود از منظر نهج البلاغه [2]امام نمونه ی منتظرشباهت با 5 پیامبرظهور 14 سال دیگر [2]مهدی از نگام زهرا س [3]ظهور نزدیک است!!! [2]تابستان 1387 [6]بهار 1387 [4]زمستان 1386 [5]پاییز 1386 [5]زمستان 1385پست های اخیر [9] : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه ما صاحبی داریم برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید
: فهرست موضوعي يادداشت ها :
عصر ظهور 1عصر ظهور 2 [16]دیدار بهلول با سفیانیداستان هایی از خوبان علم [4]معنای درست انتظار [11]عشق بازان چنین .مستحق هجرانند!هنوز هم کوچه های مدینه تو را می خوانند ...دیگر بیااقا در اغوش عبد الکریم!!! [2]رابطه معنوی مهمتر از رابطه جسمی استحکایت همچنان باقی است!امام مهدی و امام حسین [2]عجب صبری [4]نوکر رخ ارباب نبیند سخت است [2]موعود از منظر نهج البلاغه [2]امام نمونه ی منتظرشباهت با 5 پیامبرظهور 14 سال دیگر [2]مهدی از نگام زهرا س [3]ظهور نزدیک است!!! [2]تابستان 1387 [6]بهار 1387 [4]زمستان 1386 [5]پاییز 1386 [5]زمستان 1385پست های اخیر [9]
: نوای وبلاگ :
وبلاگ قالب
وبلاگ حب الحسین اجننی
وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند
وبلاگ شلمچه
ما صاحبی داریم
برای سفارش قالب به دو
وبلاگ اول می تونید
سر بزنید
خواب امام زمان (عج)
شاگرد: استاد ، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم !؟ استاد: شب یک غذای شور بخور . آب نخور و بخواب . ببین چه خوابی میبینی . شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.
شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم ! خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم . کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم ! در ساحل رودخانه ای مشغول.... گفت اینا رو خواب دیدم! استادش فرمود : تشنه آب بودی خواب آب دیدی ؛ تشنه امام زمان بشو ....تا خواب امام زمان ببینی !
نوشته شده توسط : طلبه
نظرات ديگران [ نظر]
من ...
چشمم که به گنبد فیروزه ای افتاد یاد گذشته افتادم یاد ایامی که هر چند هم دیر نیستیاد زمانی که تو بودی و تو...چقدر از تو دور شدمچقدر دلم برایت تنگ شده
چقدر دلم هوای با تو بودن را داردآه ،آه از دل بر می آورمقدم بر میدارم به سمت گنبد فیروزه ای اتتمام وجودم تو را میخواندآقا منممنم همان گمگشته منم همان پریشانی که از تو دور ماندهآقا سلامسلام بر تو ای تنها ترینآقا دلم گرفته استبرای خودم برای خودم که از تو دور مانده امآقا آمده ام که مرا دریابیمثل همیشهکاش همه چیز مثل قبل شودکاش به دنیا که بر می گردم دوباره اسیر نشومآقا نگذار که برگردمنگذار...
آقا چند دقیقه وقت می دهی؟
امام زمان (ع) فرمودند: لازم نیست ماچند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم . شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم.گفتم که روی خوبت از من چرا نهان استگفتا تو خود حجابی ورنه خم عیان است
****************************مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم
رفته بود زیارت امام رضا (علیه السلام) کلی گریه کرده بود چشمانش سرخ شده بود به آقا گفته بود :این همه درس خواندیم آمدیم طلبگی تا نوکری شما را بکنیم اینکه نمیشود عمری نوکری اربابمان را بکنیم ولی او را نبینیم.
خیلی بده که نوکر اربابشو نبینه حتی واسه یه لحظه کنارش ننشینه!!
از حرم که باز میگشت به دلش افتاد چهل جمعه درچهل مسجد مشهد ختم زیارت عاشورا کند؛
چهل جمعه شوخی که نبود هر شب جمعه که میرسید بیقرارییش بیشتر میشد با خود میگفت کی میشود تا جمعه چهلم فرا برسد؛ هفتهها گذشت تا هفته چهلم رسید دل توی دلش نبود هیجان تمام وجودش را گرفته بود قدمهایش را بلند تر برداشت نفسهایش به شماره افتاد وارد حیاط مسجد شد کنار حوض مسجد نشت تا نفسی تازه کند دستانش را در آب فروبرد سردی آب دستانش را نوازش می دادماهی های قرمز حوض از لای انگشتانش عبور می کردند انگار به دستانش بوسه می زدند وضو یش را که گرفت وارد شبستان مسجد شد نور سبزیاز چراغ بالای محراب برروی کاشی های فیروزه ایی جلوه ایی زیبا به مسجد داده بود . گوشهای از مسجد نشست؛ زیر یکی از پنجرهها که نور چراغ برق از پنجرههایش نمایان بود. کتاب دعای کوچکش را باز کرد همان کتاب دعایی که پدرش به خط زیبای خودش نوشته بود .صفحه ی زیارت عاشورا را باز کرد؛ السلام اول را که گفت بغضش ترکید،درد و دلش گل کرد آقا تو اجازه بده، حسین جان مولا جان تو شفاعت کن تا فرزندت مهدی را ببینم. جملات آرام آرام از جلوی چشمانش میگذشت ،محانسش خیس اشک شده بود؛ قطرات اشک آرام آرام از روی گونههایش به روی زمین میافتاد. به صد سلام آخر زیارت عاشورا رسید،احساس کرد که این سلام های آخر را آهستهتر بخواند؛ دل توی دلش نبود با خود می گفت :ای کاش به جای صد سلام هزارتا سلام در زیارت عاشورا بود به سلام آخر که رسید احساس میکرد که لیاقت ندارد ناامید شده بود به سجده افتاد اللهم لک الحمد، الحمد الشاکرین لک خدایا برای توست حمد و ستایش. دلش نمیخواست از سجده سر بردارد اصلا رویش نمیشد با خود می گفت ای کاش در این سجده میمردم؛ خدا یا میشود جان مرا بگیری . خستگی چهل هفته به یک باره بر تنش سنگینی می کرد ؛ سر از سجده برداشت تا نماز زیارت بخواند تا خواست الله اکبررا بگوید نگاهش به سمت کوچه افتاد به ناگاه نور سفیدی از خانهای نمایان شد. با عجله خود را به جلوی پنجره رساند، خدایا این چه نوری است به دلش افتاده بود که نکند این همان نور مرادش باشد. دوان دوان خود را به آن خانه رساند. آنقدر عجله داشت که نفهمید اصلا کفشهایش را نپوشیده است به در خانه که رسید در باز شد وارد خانه شد خانهای گلی و سادهای بود اتاقها را یکی پس از دیگری طی کرد؛ به یکباره دلش فرو ریخت چشمش را به چشم امامش گره زد از شوق نزدیک بود جانش به در آید.به خود که آمد جسدی را دید که رویش را پارچه سفیدی پوشانده بودند به یکباره فضا سکوت بود و سکوت، آقا نگاهی به سید باقر انداخت و فرمود :چله نشینی نمیخواهد مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم خواست بپرسد که این پیرزن چه کرده است ؛ به منی که سالهاست قال الصادق و قال الباقر گفتهام، برتری یافته است؛ این جملات را در ذهنش مرور میکرد که دوباره آقا رو کرد به سید و گفت: این زن به خاطر حفظ حجاب و عفافش هفت سال از خانه بیرون نیامده است سید ناگهان به فکر فرو رفت و در ذهنش رضا خان را لعنت کرد؛ همینکه به خود آمد دیگر آقا را ندید.
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...
از دوری تو غمین و نالان هستیم وز کرده خود کمی پشیمان هستیماصلیت ما را تو اگر می پرسیاز کوفه ولی مقیم تهران هستیم!------------------------------ما لشگری از سلاح روسی داریمدر دوز و کلک رگ ونوسی داریمهر جمعه که شد بیا که ما منتظریماین هفته فقط نیا عروسی داریم ------------------------------ از جور زمانه ما شکایت داریماندازه کوه و صخره حاجت داریمما مشکلمان گرانی و بیکاریستآقا به نبودنت که عادت داریم...------------------------------ما قیمت روز ارز را می دانیممعیار بهای بورس در تهرانیمفعلا دو سه روزیست هوا پس شده استهر روز دعای عهد را می خوانیم------------------------------صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگواز خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگوآقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...ار آنچه که ما دوست نداریم نگو!
انبوهی از غربت در جشن!
جانم فدای تو باد که از ما غایبی ولی ما از تو غایب نیستیم و بر ما و بر اعمال ما شاهدی.
روزهای شادی عالم گذشتسپری شد ..اما با نبوهی از غربتانبوهی از حرف های نگفتهحسی عجیب این روزها در دلت غوغا می کند حس عجیبی که چیزی ست شبیه عشقشبیه شور
عشقی که در لابه لای لایه های پنهان این دنیا گم شده بود یا کمرنگدر همان لایه هایی خود انرا ساختیم!همه جا چراغانیستهمه جا جشن استاما نمی دانم این جشن از آن کیست؟......چه انتظار عجیبی تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی!..اقا باز هم همان حرف های تکراریبا زهم همان گلایه های همیشگی نمیدانم بگویم ما عاشقیم یا به دنبال بهانه!
این جشن ها ز ان تو بود؟یا بهانه ای برای شادی هایمان...تا تو نیایی نه این دنیا شاد می شود نه دل نه هیچ چیز دیگریو گرنه این همه سفارش ندبه از چه روست؟
هر جشنی که ز راه می رسد با خود ندبه ای نیز همراه داردچرا ندبه آن هم در این جشن و شادی؟گفتند تا نیاید و دنیا را با ظهورش روشن نکندتمام شادی ها رنگ دیگری دارد
تا او بیایدتا ظهور کندتو در حضور باشچرا که اگر منتظران حضور را رعایت کنندمنتظر ظهور خواهد کرداللهم عجل لولیک الفرج
.........................................................................
وظیفه من و تو ؟؟؟
خواب امام زمان (عج)من ...آقا چند دقیقه وقت می دهی؟آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...انبوهی از غربت در جشن!یک برنامه جالب تلویزیونی!بی تو اما..[عناوین آرشیوشده]